من و تو (دلنوشته های یک جوان)

پروردگارا ! به من بیاموز ، مهربان باشم با نامهربان ها

پروردگارا !

پروردگارا !

به من بیاموز ، دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند

لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند ...

دوستان لطفا بعد از خواندن مطالب نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 11:7  توسط مدیر وبلاگ  | 

دیروز ما...امروز ما


بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......

بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 22:56  توسط مدیر وبلاگ  | 

دوباره صدایم کن


                                          تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و
سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه
عشقمان بر سرمان می‌ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ
پاییز می‌کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را،
جداییمان را به رخ می‌کشد.

بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی‌بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می‌خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ‌ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 22:49  توسط مدیر وبلاگ  | 

سکوت


لبانم بر هم می فشارم 
حتی قطره حرف از ابر لبانم نمی چکد تا زمین چشمانت رنگ ابی دریا نداشته باشد.
مداد رنگیم را بر می دارم از جعبه کهنه اش تا رنگی بر این تیرگی ها بکشم ولی حیف .
حیف از عمری که فکر می کردم عاشقی کردم .
حیف از روزها که گذشت و شبهایی که خوابم نبرد.
حیف دله بی چاره ام که چاره ای جز چیدن چهار چوب چهره ات نداشت.
سکوت ........سکوت......سکوت
باشه باز هم سکوت می کنم.
دهانم را بسته ام ولی چشمانم را بنگر شاید از نگاهم حرفانم را فهمیدی.
فهمیدی ان چه که نمی توانم ان را بر زبان بیاورم.دردهایم ،غم هایم،.......... .
اهی از ته دلم می کشم تا شاید سکوتم را کمی تیره کند و بگذارد زبانم روشنی روز را ببیند.
سکوت می کنم تا شاید این سکوت ها فریادی برای فردای من باشد.

نقطه تمام.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 22:46  توسط مدیر وبلاگ  | 

برای اینکه خودتو به پسرهای امروزی تبدیل کنی...


برای اینکه خودتونو به یه پسر *** امروزی تبدیل کنید کارای زیر رو مرحله به مرحله انجام بدید:

اول میرید از تو اتاق خواب مامان جون یواشکی موچین و چند تا کرم بر می دارید.بعد از رو یکی از عکسای مامان ابروهاتونو درست می کنید.چون ابروی بیشتر پسرارو با پاچه ی بز پیوند زدن درنتیجه باید نصف ابرو رو بردارید به طور خیلی ضایع هر چی ضایع تر بهتر.بعد یه تیغ بر می دارید ۲-۳ تا خط عمودی میندازید تو ابروهاتون که مثلا آره داداش ما این کاره ایم و تو دعوا وقتی داشیم یکی رو از ساختمون پرت می کردیم این بلا سرمون اومده(آب زررررشک حالا خوبه شلوارشونم نمی تونن بکشن بالاها ادعای دعوا کردنم می کنن).بعد کرمارو قاطی می کنید یه چیز مزخرفی در میاد اونو بمالید به صورتتون تا پوستتون یکم از حالت اسکاجی دراد.(البته قبلش ریشو میشو سیبیلو بزنید بهتره).حالا با استفاده از تف و چسب مایع و روغن لادن و اتو مو موهاتونو رو به هوا نگه دارید.هر قسمت از مو به یک سمت بره.ضایع ترین مدلی که می تونیدو درست کنید تا بیشتر خوشگل شین.یا می تونید دستتونو بکنید تو پریز برق تا زود زود موهاتون درست شه.

بعد برید و یکی از تی شرتایی که ماله کوچیکیاتون بوده رو بیارید(هر چی کوچیک تر بهتر)یه اسکلتی چیزی روش بکشید.حالا کم کم سعی کنید تی شرتو تنتون کنید(تو می تونی تو می تونی آفرین سعی کن!).آهااا حالا یقه ی تی شرتتونو تا سر نافتون جررررر بدید و دقت کنید که شکمتون باید از زیر تی شرت بزنه بیرون.یه لباس زیره تنگ تنگ(ترجیحا به رنگ های قرمز یا بنفش یا آبی پر رنگ یا زرد قناری یا سبز پر رنگ یا سرخابی)بپوشید و هر چقدر که در توانتونه بکشیدش پایین.دقیقا سر مرز باشه!!!حالا یه شلوار کهنه و کوچیک و پاره پوره از تو انباریتون پیدا کنید چند جاشو بسوزونید و سوراخ کنید بعد بپوشیدش ولی لازم نیست به خودتون زحمت بدید زیاد بالا بکشیدش تا ۴ انگشت بالای رون بسه...(ای بی ادب چرا داشتی امتحان می کردی که کجا می شه؟؟!؟!؟ )طوری که لباس زیرتون کاملا تابلو باشه.آفرین حالا کفشاتونو بردارید و تا می تونید با ماژیک روش حروف انگلیسی و چرت و پرت بنویسید چند جاشم پاره کنید.خیلی خوب شد ایول بپوشیدش.

هر چی انگشتر و گردنبند پیدا می کنید به خودتون آویزون کنید.چند تا عکس حشره مشره هم(مثل سوسک و خرچنگ و عنکبوت و خر چسونه و ...)رو بازوتون بکشید و چند تا پیکسل با طرح های ضایع هم به سر تا پاتون وصل کنید(می تونید از ساق هم استفاده کنید تا ضایع تر شید).بعد یه عینک آفتابی که ۵ برابر چشماتونه رو بزنید حالا شلوارتون یکم بکشید پایین تر دستاتونو بکنید تو جیبتون.آفرین حالا آماده ی قدم زدن تو خیابون شدید!خوش بگذره!(راستی آدامس یادتون نره حداقل ۱۲ تا آدامس بندازید تو دهنتون و به حالت ضایع بجویدش)

برادرا خواهشن ناراحت نشن

عجایبی که فقط در ایران می توان دید

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 22:40  توسط مدیر وبلاگ  | 

امتحان

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

 بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند. بنابر اين آن‌ها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آن‌ها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن‌ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آن‌ها خواست که شروع کنند. آن‌ها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :

كدام لاستيك پنچر شده بود؟!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 19:36  توسط مدیر وبلاگ  | 

تلفیقی از هنر عکاسی و طراحی با مداد‎




 



بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 19:35  توسط مدیر وبلاگ  | 

فامیل شناسی

اگر می خواهید اعضای فامیل خود را بهتر بشناسید این مطلب را بخوانید


  1- خاله

معنای لغوی: خواهر مادر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.
غذای مورد علاقه: آش كشك.
زیر شاخه ها: شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است. دختر خاله،پسر خاله:
همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی.
چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.

2 – عمه

معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد،هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل: ۱- جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: عمته… ۲- جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره… ۳- توجیه كلیه ی بیقوارگی ها،رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی. ۴- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذكر مثال معذوریم…
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
زیر شاخه ها: شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند!!
مشاغل كاذب Match-Making.
چهره های معروف: عمه لیلا.
داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.

3 – دایی

معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد،هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.
غذای مورد علاقه: فسنجون.
زیر شاخه ها: زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید. پسردایی،دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند.
چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون.
سعی كنید حتما حداقل یك دایی داشته باشید.

4 – عمو

معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.
غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت.
زیر شاخه ها: زن عمو: یك زن خوشگل كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر می گیرد، دخترعمو،پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید.
مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی-اسلامی.
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ.
داشتن یك عمو ی پولدار خیلی خوب است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 19:29  توسط مدیر وبلاگ  | 

ورژن جدید داستان حسنک کجایی

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 19:14  توسط مدیر وبلاگ  | 

یادداشت های روزانه عزرائیل

http://www.up.vatandownload.com/images/9efmxfbbel9jokj3pe4u.jpg


شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!


یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!


دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه .


سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!


چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!


پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.


جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد
طفلکی من آزاد نباشم ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 19:13  توسط مدیر وبلاگ  | 

راز

پرده، اندكی‌ كنار رفت‌ و هزار راز روی‌ زمین‌ ریخت.

رازی‌ به‌ اسم‌ درخت، رازی‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازی‌ به‌ اسم‌ انسان.رازی‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ می‌دانی.

و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمی‌ این‌ سوی‌ پرده‌ ماند با بهتی‌ عظیم‌ به‌ نام‌ زندگی، كه‌ هر سنگ‌ریزه‌اش‌ به‌ رازی‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌ای‌ رازی‌ می‌چكید.

در این‌ سوی‌ رازناك‌ پرده، آدمیان‌ سه‌ دسته‌ شدند.

گروهی‌ گفتند: هرگز رازی‌ نبوده، هرگز رازی‌ نیست‌ و رازها را نادیده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگی‌ زیستند.

خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.

و گروهی‌ دیگر گفتند: رازی‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نیز هست. ما رازها را می‌گشاییم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگی‌ را بگشایند.

خدا گفت: توفیق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهید گرفت. اما بترسید كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستین‌ وابمانید.

و گروه‌ سوم‌ اما، سرمایه‌ای‌ جز حیرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازی‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازی.

جهان‌ راز است‌ و تو رازی‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ باید كرد و چگونه‌ باید رفت.

خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ می‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهید.

آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لای‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازی‌ گشوده‌ شد.

و روزی‌ فرشته‌ای‌ در دفتر خود نوشت: زندگی‌ به‌ پایان‌ رسید.

و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدمیان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولین‌ واماند.

و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستی‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 19:11  توسط مدیر وبلاگ  | 

با چه کسانی ازدواج نکنیم ؟؟؟

با چه کسانی ازدواج نکنیم ؟؟؟

 

خیلی از ما گمان می‌‌كنیم ازدواج موفق به شانس و تصادف بستگی دارد.

اما با كمی دقت در انتخاب همسر، می‌‌توان ریسك آن را كاهش داد و با اطمینان بیشتری دست به انتخاب زد.

با چه كسانی ازدواج نكنید!!

شاید تعداد این افراد چندان زیاد نباشد اما به هر حال حواستان را جمع كنید.

در وهله ی اول یادمان باشد که وضعیت مادی و فرهنگ دو خانواده خیلی مهم هستند.


آدم‌های خودخواه!

اینها به شدت كنترل كننده‌ا‌ند. اصرار دارند همه تصمیم‌ها را خودشان بگیرند و برای همه تكلیف معین كنند.

بچه‌هایی با هیكل بزرگ!

آیا كسانی را دیده‌اید كه حساب و كتاب كارهایشان را ندارند، كلید یا كیف‌های خود را همیشه گم می‌‌كنند، به همه مقروض‌اند و خلاصه دوست دارد كسی را پیدا كنند تا به او تكیه كنند؟

اینها یك پوستین كلفت بر تن دارند!

نوع رابطه برقرار كردن (یا بهتر بگویم رابطه برقرار نكردن) این‌ها جوری است كه انگار همیشه یك پوستین كلفت بر تن دارند! از نظر عاطفی بیش از حد بسته و غیرقابل دسترس‌اند و آمادگی این را ندارند كه با كسی ارتباط برقرار كنند.

اینها نمی‌‌توانند و نمی‌‌خواهند احساسات و عواطف خود را نشان دهند.

در نتیجه هیچ رابطه‌ای بین‌ آنها و طرف مقابل برقرار نمی‌‌شود و تنها چیزی كه میان آنها می‌‌تواند وجود داشته باشد یك قرارداد زندگی مشترك است نه یك رابطه عمیق و صمیمانه!

طلبكارهای مظلوم‌نما!

اینها همان‌هایی هستند كه همیشه از رنج و دردلذت می‌ برند و هر قدر آنها را تسلی بدهید، فایده‌ای ندارد، مستقیما از دست كسی عصبانی نمی‌‌شود، در عوض مدام گله و شكایت می‌‌كنند.

رك و پوست‌كننده حرف دلشان را نمی‌‌زنند و شاید باید همه هوش و استعداد خود را به بگیرید تا علت ناراحتی‌ آنها را حدس بزنید یا به زور اطلاعاتی از آنها بیرون بكشید!

طلبكارهای مظلوم‌نما همیشه دیگران را مسئول بدبختی‌های خود می‌‌دانند و به خوشحالی و خوشبختی دیگران حسادت می‌‌كنند. نمی‌‌توانیم با آنها صحبت یا مذاكراه كنیم چون بلافاصله احساس می‌‌كنند مورد حمله واقع شده و ما را متهم می‌‌كنند كه آنها را درك نمی‌‌كنیم و دوستشان نداریم.

مین‌های خطرناك!

اینها شبیه به مین‌های خطرناكی هستند كه اگر از نزدیكشان هم عبور كنیم، منفجر می‌‌شوند!

در واقع این افراد در مقابل هر چیزی كه مطابق میلشان نباشد از كوره در می‌‌روند.

به شدت كم‌طاقت و كم ‌حوصله‌اند و آماده‌اند اطرافیانشان را تحقیر كنند.

اینها در عرض چند ثانیه از حالت گرم و صمیمی به حالت خشمگین و عصبانی تغییر وضعیت می‌‌دهند و خشم خود را به انواع روش‌ها ابراز می‌‌كنند.

زخمی‌ها
افرادی كه به هر دلیل از نامزد، یا همسر یا فرد مورد علاقه خود جدا شده‌اند ولی هنوز زخم‌شان التیام نیافته یا آسیبی را كه از آن رابطه درآن وارد شده، فراموش نكرده‌اند، یا از ضربه‌ عاطفی كه به آنها زده شده هنوز در شك به سر می‌‌برند، مناسب ازدواج نیستند.

برده‌ها!
ارباب این‌ها، مواد مخدر است و كسی كه انتخاب كرده‌اید، یك برده است كه آزاد نیست!

در این حالت در یك مثلث عشقی قرار می‌گیرد:

شما، او و ماده‌ای كه برده‌ی آن است! ارباب كه بی‌شباهت به رقیب‌تان نیست، وقت، توجه و روح او را از شما منحرف می‌كند وبه خود اختصاص می‌دهد.

استعداد برای استرس!

آیا شما ازلحاظ ویژگی‌های فردی، مستعد استرس هستید؟

واقعیت این است كه هر كدام ازما، با عوامل استرس‌زا، به شیوه‌ی خاص خود برخورد می‌كنیم.

این شیوه‌ی برخورد نیز، به خلق و خوی اولیه ما، به نحوه‌ی رشد و تربیت‌مان و البته به شرایط فعلی ما بستگی دارد.
بعضی از ما نرمی و انعطاف‌پذیری بیش‌تری داریم و در مقابل سختی‌ها از خود مقاومت بیش‌تری نشان می‌دهیم و برخی دیگر شكننده‌تریم و برخوردهای سفت و سخت‌تری داریم.

نردبان‌های منظم!

از این اسم، تعجب نكنید: اینها همان تیپ‌های كمال‌گرا هستند كه به منظم و ترتیب زیاده از حد بها می‌دهند، از نظر اینها جزئیات بسیار بااهمیت بوده و اشتباهات غیرقابل گذشت‌اند!

اینها تا زمانی آرامش دارند كه همه‌ی كارهای ثابت و قابل پیش‌بینی باشند، اما برای مقابله با مسائل زندگی خصوصا در شرایط غیر منتظره، قدرت تصمیم‌ گیری به موقع را ندارند.

بلند‌ پروازان نا آرام!

افراد این گروه كه همان تیپ جاه‌طلب‌اند، تمام انرژی خود را صرف انجام كارشان می‌كنند
آنها نمی‌توانند مسوولیت‌ها را به دیگران محول كنند زیرا از خود و دیگران بسیار انتقاد می‌كنند و از این كه كارها پیش رفت خوبی ندارند عصبانی ونا آرام می‌شوند.

آنها قادر نیستند ساكت و آرام در جایی بنشینند و كاری انجام ندهند و خلاصه دائما در جنب و جوش‌اند.
زمانی كه افراد این گروه دچار استرس می‌شوند تمایل دارند یک گوشه رفته چندین كار را در آن واحد انجام دهند.
برای این ها مشكل است كه تمام حواس خود را متوجه گفت‌وگویی كنند كه نتیجه‌اش برای آنها روشن است.
به همین دلیل در هنگام گفت‌و گو، بیش‌تر به كاری كه بعدا می‌خواهند انجام دهند فكر می‌كند.

 

امیدوارم همه جوانان این مرز و بوم

در انتخاب شریک زندگی موفق باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 23:26  توسط مدیر وبلاگ  |